برو ایدوست برو !!!
برو ایدختر پالان محبت بردوش.!!!
دیده بر دیده ی من مفکن و نازم مفروش...
من دگر سیرم...سیر!!!
بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست!
تف بر آن دامان پستی که تو را پرور دست!
برو گمشو نارفیق...!!!
باید کتاب را بست...
باید بلند شد...
در امتداد وقت قدم زد...
گل را نگاه کرد ...و ابهام را شنید...
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید...
باید نشست...نزدیک انبساط...
جایی میان بیخودی و کشف...
و ندا آمد:لب بسته بپو...
مرغی رفت تنها بود،پر شد جام شگفت...
و ندا آمد: بر تو گوارا باد ،تنهایی تنها باد!!!
دستم در کوه سحر ((او)) می چید،((او)) میچید...
و ندا آمد: و هجومی از خورشید...
از صخره شدم بالا. در هر گام ،دنیایی تنها تر،زیباتر...
و ندا آمد:بالاتر، بالاتر...!!!
افتاد و چه پژواکی که شنید اهریمن.و چه لرزی که دوید
از بن غم تا به بهشت...
من در خویش و کلاغی لب حوض...
خاموشی"تبر نقره ی نور.
و گوارایی بی گاه خطا"بوی تباهی ها"گردش زیست...
هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیــــش منـی
دوباره گریم میـــــــــگیره انگار تو آغــــــــــوش منـی
روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمـــامـه
با این که نیستی پیش من انگار دستـــات تو دستامه
دوباره بـــــــاز یاد چشــــــــات زمزمـــــــه ی نبودنم
ببین که عــــــاقبت چه شد غصــــــــــه ی با تو بودنم
تن تو ظهر تابستونو بيادم مياره
رنگ چشمهای تو بارونو بيادم مياره
وقتی نيستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندونو بيادم مياره
من نيازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون ميزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی لطيفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون ميکنه
من نيازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار...
ای چشم تبدار سرگردان...!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم...!
تنها دلم شكست آن هم فداي تو...
مینویسم از تو و برای تو" تا عشق در دل من امیدی است برای زندگی" مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد" تا تنهایی دل از یاد تو پر شود.می نویسم از تو آن هنگام که در غربت چشمهایم غم انتظار را به یادگار گذاشتی .می نویسم همه با تو نبودن ها را تا تو از عشق به ویرانی یک دل برسی .تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری ،تا تو بدانی با تو عاشق بودم و بی تو عاشق خواهم ماند. و اکنون تو بخوان سطرهای کتاب دلم را که این آغاز لحظه های بی تو بودن است .

سرنوشتی مبهم سرگذشتی از من
سرنوشت از من سرگذشت از او
ولی هزار افسوس آخ هزار افسوس
که سرنوشت من سرگذشت اوست